داستان خواندنی آزمایشگاه توماس ادیسون

 

داستان خواندنی آزمایشگاه توماس ادیسون

توماس ادیسون در سنین پیری پس از اختراع لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار می‌رفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش هزینه می‌کرد که ساختمان بزرگی بود.
این آزمایشگاه، بزرگ‌ترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می‌گرفت تا آماده بهینه‌سازی و ورود به بازار شود. در همین روزها بود که نیمه‌های شب از اداره آتش‌نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می‌سوزد و درحقیقت کاری از دست کسی برنمی‌آید و تمام تلاش ماموران فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به دیگر ساختمان‌هاست.

 

 

ادامه نوشته

جملات زیبابرای موفقیت

************جملات زیبابرای موفقیت************بقیه در ادامه مطلب
ادامه نوشته

وصیت نامه اسکندر مقدونی

آخرین گفتار اسکندر (الکساندر): ((بدنم را دفن کنید، هیچ مقبره ای برایم نسازید، بگذارید دستانم بیرون از تابوت باشد.))

ادامه نوشته

گاندی

 

 دیدگاه زیبای گاندی: 7 مورد خطرناک!


 از نظر گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند:

۱-ثروت، بدون زحمت
2-لذت، بدون وجدان
3-دانش، بدون شخصیت
4-تجارت، بدون اخلاق
5-علم، بدون انسانیت
6-عبادت، بدون ایثار
7-سیاست، بدون شرافت

 این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوه‌اش داد.

مثبت اندیشی!!!!!

میشه هزاران شمع رو به کمک یک شمع روشن کرد ، بدون اینکه از عمر اون شمع چیزی کم بشه،

با خوشحال کردن دیگران ، چیزی از خوشحالی تو کم نمیشه

 

مواظب باش برای رسیدن به آرزوهایت کسی را نرنجانی

بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

لــطفا با فــرهنگ شــویــم ! (2)

 

 

 

ادامه نوشته

هر یک از ما بزی داریم این چنین:(حتما بخونید)


روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سفر بودند. در یكی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند و تا آمدند راهی پیدا كنند شب فرا رسید. ناگهان از دور نوری دیدند و با شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می كند. آنها آن شب را مهمان او شدند. و او نیز از شیر تنها بزی كه داشت به آنها داد تا گرسنگی راه بدر كنند. روز بعد مرید و مرشد از زن تشكر كردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر، مرید همواره در فكر آن زن بود و این كه چگونه فقط با یك بز زندگی می‌گذرانند و ای كاش قادر بودند به آن زن كمك می كردند، تا این كه به مرشد خود قضیه را گفت. مرشد فرزانه پس از اندكی تأمل پاسخ داد: «اگر واقعاً می‌خواهی به آنها كمك كنی برگرد و بزشان را بكش! ....

 

بقیه در ادامه مطلب ...


 

ادامه نوشته

انسان ها و قضاوت

 

ارسال توسط نویسنده ی میهمان : مهدی مجاوری


داستان

مرد جوانی، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه‏ های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بلأخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او گفت:...

من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یک جعبه به دست او داد. پسر، کنجکاو ولی نا امید، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا، که روی آن نام او طلاکوب شده بود، یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که داری، یک انجیل به من می دهی؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد.

سال ها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده. یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینکه اقدامی بکند، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر، تمام اموال خود را به او بخشیده است. بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید. هنگامی که به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد. اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت. در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد. در کنار آن، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است.

ارسال توسط نویسنده ی میهمان : وحید نعمتی

حکایت زندگی نیکو و عشق

روزی جوان ثروتمندی نزد استادی رفت و گفت:

عشق را چگونه بیابم تا زندگانی نیکویی داشته باشم؟ استاد مرد جوان را به کنار پنجره برد و گفت: پشت پنجره چه می*بینی؟ مرد گفت: آدم*هایی که می*آیند و می*روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می*گیرد. سپس استاد آینه بزرگی به او نشان داد و گفت: اکنون چه می*بینی؟ مرد گفت: فقط خودم را می*بینم. استاد گفت: اکنون دیگران را نمی*توانی ببینی. آینه و شیشه هر دو از یک ماده اولیه ساخته شده*اند، اما آینه لایه نازکی از نقره در پشت خود دارد و در نتیجه چیزی جز شخص خود را نمی*بینی. خوب فکر کن! وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می*بیند و به آن*ها احساس محبت می*کند، اما وقتی از نقره یا جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می*شود، تنها خودش را می*بیند. اکنون به خاطر بسپار: تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقره*ای را از جلوی چشمهایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و همه را دوستشان بداری اینبار نه به خاطر خودت بلکه به خاطر خدا . آن*گاه خواهی دانست که” عشق یعنی دوست داشتن دیگران.

ارسال توسط نویسنده ی میهمان : وحید نعمتی

مثبت اندیشی !!!!!!

 

 

من فقط خودم هستم!

روزی مردی به دیدن استاد بزرگی رفت و گفت شما فرشته اید؟

استاد گفت تو درست می گویی!
او همان جا گوشه ای نشست و مرد دیگری که با استاد عناد داشت،جلو آمد وگفت:تو دست کمی از شیطان نداری!
استاد گفت تو راست می گویی.
اولی کمی دستپاچه و نگران شد و گفت:منظورتان چیست؟به من گفتید که راست می گویم به این آقا هم همین را گفتید!ما که هر دو نمیتوانیم بر حق باشیم.
استاد گفت:نه تنها شما دو نفر که میلیون ها نفر از مردم می توانند درباره ی من درست گفته باشند چون هر چه راجع به من بگویند راجع به خودشان گفته اند.آن ها چطور می توانند مرا بشناسند چنین چیزی محال است آن ها هنوز حتی خودشان را هم نشناخته اند. هر چه بگویند تاویل و برداشت از خودشان است
آن مرد با شنیدن این حرف پرسید پس شما که هستید؟
استاد گفت: من فقط خودم هستم من از خودم برداشتی ندارم احتیاجی به این کار نیست من صرفا از این که خودم هستم خوشحال و راضی ام.حال معنی آن هرچه می خواهد باشد من از این که خودم هستم خشنودم.

جی۵ لاین . کام 

 

آخرین سطر زندگی را چگونه بخوانیم؟!

 

 

آخرین سطر زندگی را چگونه بخوانیم؟!

 
ادامه نوشته

طرحی برای زندگی ...(قسمت دوم)

 


سلام به همه ی دوستان ، امیدوارم که حال همگیتون خوب باشه ، مطلب جدیدم که ادامه ی نوشته های قبلیم هست رو با افتخار تقدیم شما میکنم . امیدوارم که خوشتون بیاد .

ارسال توسط نویسنده ی میهمان : محمد حسین نوروزی

ادامه نوشته

طرحی برای زندگی...


بلورهای برف، شکل های زیبا و منظومی می سازند که همگی در عین منحصربه فرد بودن ، براساس اصول مشترکی خلق شده اند . شاید ما انسان ها هم بتوانیم زندگی زیبا و متعادلی بسازیم که در عین منحصر به فرد بودن ، ازاصول مشترکی تبعیت نماید . اصولی برگرفته ازفطرتمان که مورد پذیرش همه ی ما باشد . 

 

                                  ***************************************   

 ما غالبا توسط دنیا و جریان آن مدیریت میشویم و حوادث آن ما را به هر جهتی که بخواهد هدایت میکند .اکثر مردم به داشتن زندگی بهتر علاقه دارن ، اما متاسفانه به جای این که خودشان آغازگر تغییرات باشند ، توقع دارند زندگی شان با تغییر یک عامل بیرونی متحول شود و معمولامشکلات زندگی شان را به گردن دیگران می اندازند .

 

                                 ****************************************

 گاهی اوقات ماهها و سالها می گذرد در حالی که کار عمده ی ما رساندن  روز به شب وشب بهروز  است .پس ما کی میخواهیم ارزش ساعت محدود عمرمان را بدانیم و از آن لذت و بهره ببریم ؟

 

                      ***************************************

 اگر دوست دارید از زندگی لذت ببرید و دنیا به کامتان باشد ، همیشه خودتان را مسئول ایجاد تغییرات و تحولات مثبت بدانید و از این نکته غافل نشوید که ما مسئول زندگی وسرنوشتمان هستیم و اولین گام موفقیت را باید خودمان برداریم و تنها کسی که می تواند مشکلات و مسائل زندگی ما را حل کند ،خودمان هستیم .

                                        ***************

               منتظر تغییرات شرایط نباشید و خودتان عامل تغییر شوید

                             وبه جای اثر پذیر بودن ، اثرگذار باشید.

                                                                                     ادامه دارد......                      

ارسال توسط نویسنده ی میهمان : محمد حسین  نوروزی

داستان کوتاه

                               


از روانشناسی پرسیدند که بهترین الگو برای پیروی چیست؟
پاسخ داد:بهترین الگو کودکان هستند
گفتند: کودک که هیچ نمیداند
او پاسخ داد:سخت در اشتباهید.کودک چهار خصوصیت دارد که هرگز نباید فراموش کنیم:
1-همیشه بی دلیل شاد است.
2-همیشه سرش به کاری مشغول است.
3-وقتی چیزی را میخواهد تا ان را نگیرد از عزم و اصرارش کم نمیشود.
4-سرانجام میتواند خیلی راحت گریه کند.

 

 از سری داستانهای کوتاه گرداوری شده توسط خودم

داستان کوتاه

                             

 

  

                                                               

مردی جوان نگران و مضطرب در انتهای راهروی بیمارستان کنار درب اتاق عمل ایستاده بود

چند لحظه بعد در اتاق باز و دکتر جراح از ان خارج شد.مرد نفسش را در سینه حبس کرد دکتر به سمت او رفت و گفت:واقعا متاسفم. ما تمام سعی خودمون رو کردیم تا همسرتون رو نجات بدیم اما به علت شدت ضربه. نخاع قطع شده و همسرتون برای همیشه فلج شده اند ما ناچار شدیم هر دو پای اون رو قطع کنیم و چشم چپش رو هم تخلیه کردیم باید تا اخر عمر ازش پرستاری کنی.با لوله ی مخصوص بهش غذا بدی.روی تخت جابجاش کنی.حمومش کنی.زیرش رو تمیز کنی و باهاش صحبت کنی اون حتی نمیتونه حرف بزنه چون حنجره اش اسیب دیده .

با شنیدن صحبتهای دکتربه تدریج بدن مرد شل شد.به دیوار تکیه داد.سرش گیج و چشماش سیاهی رفت .با دیدن این عکس العمل .دکتر لبخندی زد.دستش را روی شانه ی مرد گذاشت و گفت:شوخی کردم همسرت همون اولش فوت کرد

 

 از سری داستانهای کوتاه گرداوری شده توسط خودم 

جملات حکیمانه

انفاق…

انفاق پسندیده است …..

اما از نیازمند پسندیده تر …..

ادامه نوشته

مثبت اندیشی !!!!!!

ادامه نوشته

مثبت اندیشی!!!!!!

ادامه نوشته